تبلیغات
خیال روی تو - مطالب پرنیان

بر در ِ میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی

شنبه 22 تیر 1392 07:19 ب.ظنویسنده : پرنیان

 


دوستان خوبم 

دوست عزیزی  در دنیای مجازی داریم که  همه ی ما دوستش داریم. کسی که به نوشتن کامنت های  خواندنی معروف است.  کامنتی برای من در فتح باغ نوشته اند و از من خواستند که این را به صورت یک مطلب در اینجا درج کنم. رسم رفاقت و رسم امانت داری بر من حکم می کند به خواسته ی  ایشان جامه عمل بپوشانم .   میلاد هر انسانی ظهور اوست بر عالم خاک، فرصتی ست که پروردگار به هر انسانی می دهد تا در این مدت معلوم که قرار است بر زمین باشد ، رسالت انسانی خویش را به انجام رسانیده و در یک وقت  معلوم به سوی او باز گردد. یاد آور روز خلقت هر انسانی، در روز مشخصی در هر سال به او ثابت می کند زندگی خالی نیست از  مهرها و عشق ها.        هدیه ها ، گل ها، جمله های زیبا، لبخندها و نگاه های گرم  در چنین روزهائی بهانه هایست برای گفتن دوستت دارم هائی که بسیار اوقات در شلوغی های زندگی گم می شود.  سالگرد تولد هر انسانی می شود قشنگ ترین بهانه برای گفتن قشنگ ترین جمله ها. 

اینجا رسم قشنگی دارد. به مناسبت میلاد هر کسی ، اتفاق زیبائی رخ می دهد. دوستان خوبی جمعند که می دانند هیچ چیزی در هر دو عالم ماندگار نیست به جز عشق . و این جا عشق ها جاریست ... در میان کسانی که بعضا" شاید حتی یک بار هم همدیگر را ندیده اند.

من به سهم خود از همه ی شما برای این جریان عشق های ناب و زیبا سپاسگزاری میکنم و دست تک تک شما را به گرمی فشار می دهم. باشد که تا باشد عشق جاری باشد ... 

در این چند روز من را از محبت های خود بی نهایت سرشار کردید دوستان عزیزتر از جانم .

....


نویسنده : دوستی که دوست دارد سلام خطابش کنیم :

طینت که را مخمّر کرده اند که این همه ملک تسبیح گوی ند بر در ِ این باغ؟
انگار تمام ِ حرف ها جمع شده بودند برای این اتـّفاق ِ مقدّس، و چه اتّفاق ِ مقدّسی.
می خواهم در این مجال کمی شما را مرور کنم.
مرور کنم تا یادم بیاید چه ها از شما شنیده ام.
مرور کنم تا یادم بماند، چه ها پاینده و پایدارند و چرا.
مرور کنم تا بگویم، هر آینه اگر جز
کتابت ِ مهر و محبت، درس ِ دوست داشتن و دلدادگی و مودّت، مشق ِ عشق و ایثار و رحمت، رمز ِ تقابل با رخوت و بر آمدن از پس ِ عادت، گذاشت و گذار از روزگار و آدم های جاهل و بد فطرت و ...،
در این مکان ِ مقدّس بود، ما و دیگران از این باغ اعراض می کردیم. ولی چقدر دلبستگان ِ معانی این باغیم.
مرور می کنم تا فاش شود، نگاره های صورتگر ِ این باغ حلال است، چون فهمی کرده است از آن کلک ِ خیال انگیز که دغدغه ی حافظ بود.
بارها و بارها مرور کرده ام و به یقین به شما می گویم: ای دوست، نهاد ِ نیک ِ تو کامت برآورد، جان ها فدای مردم ِ نیکو نهاد باد.
بارها و بارها مرور کرده ام و به یقین به اهالی این باغ می گویم: کسی که حُسن و خط ِ دوست در نظر دارد، محقّق است که او حاصل ِ بصر دارد.
---
این ها را به جای تمام ِ حرف هایی که تا به امروز نگفته ام می نویسم، به جای تمام رازهایی که بیان نکردم.
شاعر که نیستم، اما مطلبی را خوب می دانم و خوب می گویم
بودن ِ بعضی از آدم ها، ما را شاعر می کند، و دوست داشتنشان، ما را شاعرتر.
و من در این لحظه چقدر حافظم.
بگذارید شاهدی بیاورم که هیچگاه غبار ِ زمان روی معانی ِ آن نمی نشیند.
و هیچگاه و هیچگاه تبدیل به غیر آنچه که هست نمی گردد.
شاهدی که نشان از وعده ی صدق ِ همان "یا لطیفی" دارد که همواره می خوانیدش. همان که به ودیعه گذاشته زیبایی هایی را در وجود شما. همان که به ودیعه گذاشته شما را در میان ِ این همه دل، که تنها اندکی از آن ها، در این باغ، نگاشته اند. و تسبیح گوی ند. میان ِ دل هایی که با وجود ِ شما و با حرف های شما آرام می شوند. (اگر چه شما خود و مخلوقید، و جز عده ای، تمام ِ انسان ها اشتباهاتی دارند و البته تمام ِ انسان ها ضعیف اند و محتاج)
و ما "این" شما را دوست داریم
و بودنتان را شاکریم، و نه مگر خدا فرمود الا بذکر الله تطمئن القلوب.
و باور کنید با بیان ِ این کلام ِ رحمان، شرک نگفتم، چرا که ایمان به نیکی، دعوت و عمل به آن، به نوعی ذکر ِ "یا لطیف" است، رضای اوست. و مگر شما جز این ها را بیان می کنید. و اگر روزی عکس این آیات را آوردید، ما از شما روی می گردانیم.
بله پرنیان ِ عزیز ِ ما، و شاهد از غیب (به معنای واقعی) این است:
... "سیجعلُ لهمُ الرّحمنُ وُدّا"
نقطه چینش، که عطف به (نه تمام) که بیشتر ِ گفتار ها و رفتارها و یگانگی بین گفتار و رفتار ِ شماست.
تکه دوم هم همان وعده ی "یا لطیف" است. و آنچنان لبریز از صدق که زبان ِ چون منی قاصر است از توصیف آن. وعده ی دوست داشته شدن ِ نیکوان.
---
حالا که حرف به اینجا کشید، بگذارید رمزی را بازگو کنم
تولد بسیاری از آدم ها در یک روز اتفاق نمی افتد
بعضی ها ثانیه به ثانیه در حال تولـّدند،
بعضی ها ساعت به ساعت
بعضی ها روز به روز
بعضی ها ماه به ماه
بعضی ها سال به سال
و بعضی ها هم شاید به راستی هرگز متولد نشوند، اگر چه برای یکبار یک روزی در یک جایی جسمن به دنیا آمده باشند.
میخواهم دوباره شما مرور کنم.
تولّد از انواع ِ حقیقی اش، آن لحظه هایی اتفاق می افتد که انسان ها می بخشند، دوست می دارند (و نه تنها به زبان)، دست یاری می دهند، شاکرند و ... می رنجند ولی باز بر مدار ِ انسانیت و بخشش و گذشت می گردند. این حرف ها را یادتان می آید چه کسی بارها و بارها گفته است و چه کسی قرار است بارها و بارها بگوید؟
شما. همان شمایی که انسانید، خسته می شوید، دلگیر می شوید و باز عشق می ورزید و متولّد می شوید. و برای تمام ِ نیکوان و بزرگواران رنج هایی ست
از نافهمی های زمانه
پستی ها و حقارت های روزگار
و نیز از عدم تاثــّر آدم هایی که سنگ اند و بل هم اضل.
این همان حرف هایی ست که همیشه می گویید، همان حرف هایی که یقین دارید. و من فقط با زبان ِ دیگری بازگو می کنم.
---
حالا که حرف به اینجا کشید، بگذارید یک مطلب ِ دیگری را هم بگویم
همیشه می گویید و گاهی متذکـّر می شوید که این حرف ها تکراریست
عذر می خواهید که ممکن است ما را خسته کنند
فکر می کنید که باید دیگر تکرار ِ مکررات نکنید (مثل اینکه کسی دنبال ِ بهانه باشد) ولی،
مگر پله های نردبان هم تکراری نیست؟
مگر تولـّد ِ آدم ها هم تکراری نیست؟
مگر ذکر ِ "یا لطیف" تکراری می شود؟ خسته کننده می شود؟
شاید دیگران فکر کنند، خسته باشید. خسته می شوند انسان ها. چون انسان اند. عضلات دست ِ انسان در اثر زیاد نوشتن خسته می شوند و من این را خوب می فهمم.
به یقین، شما از زیبایی ها، از بیان و تکرار ِ دوست داشتن ها خسته نیستید و نمی شوید (حتا اگر روزی به خاطر خسته شدن عضلات دست تان دیگر ننویسید. و اگر ننوشتن یعنی خوب نبودن من آن روز دیگر به شما ایمان نخواهم داشت. و می دانم که شما نمی توانید که خوب نباشید حتا اگر ننویسید) چرا که می دانم که می دانید، تسلسل دارد رشته الفت و محبت و مودّت و عشق. و اصلن، عده ای از انسان هستند که در کمند ِ وی اسیرند و"او" می بردشان.
و گرنه نمی گفت "مرا از توست هردم تازه عشقی
چرا که
"او" را هر ساعتی، هر دقیقه ای، هر ثانیه ای هر دمی و " و حتا کمتر از آن مقدار که در ذهن ِ ما می گنجد" حُسنی دیگر پدیدار می شود". اگر به گوش جان بشنویم و به چشم دل ببینیم. و آنان که اینگونه اند و شما که چنینید، نمی توانید که نباشید. صدای اینگونگان است که خوشتر است و مانا.
اینکه دوره ی تولد آدم چقدر کوتاه شود بر می گردد به همان چیزهایی که خودتان می دانید همان حرف های به ظاهر ِ تکراری. همان پله های نردبان. همان حرف هایی که معانی شان با هر قدمی که انسان ِ عاشق به سوی رهایی ِ جان و پختگی بر می دارد، عمیق و عمیق تر می شوند. و آن انسان ِ عاشق را به فریاد وا می دارد، _که آی آدم ها عشق بورزید، من در آن ابهّتی آغشته به خاکساری دیده ام، که اگر آن را به تجربه دریابید (و نه تنها به بیان) حاضر نیستید جز ره ِ این شیوه بسپرید". چون عهد ِ انسان این است.
و فریاد ِ خوبان این است، که آی آدم ها نگذارید زشتی ها شما را به آنچه که نیستید تبدیل گردانند.
آی آدم ها روز ِ نخست، چون دم ِ رندی زدید و عشق، شرط آن بود که جز ره ِ آن شیوه نسپرید.
مرور می کنم شما را تا من و دیگران خوب بدانیم
رنج هست در انسان زیستن، و آن رنج، تکرار زیبایی ها، عشق ورزیدن ها و بیان و دعوت به این ها نیست، که مشاهده و تقابل با متضاد اینهاست و این چه رنج ِ سازنده ایست و چه عاقبت ِ پایداری دارد.
و مگر شما جز این ها گفته اید. و این به نوعی همان ِ ذکر "یا لطف" است. کلام ِ اوست. و ما هیچ چیز از خود نداریم.
---
نمی خواهم این حرف ها را که زدم، به من بگویید، تعارف می کنی.
و نیز اینقدر نگویید "نمی دانم چه بگویم". بدانید بودنتان زیباترین و شایسته ترین پاسخ است به ابراز ِ احساسات ِ ما. و از آن زیباتر همیشه خوب بودنتان حتا اگر روزی عضلات ِ دستتان خسته شوند.
و یک مطلب ِ بسیار مهم دیگر. اگر قرار باشد من پیامبر یک حرف باشم، دوست دارم آن حرف، این باشد:
_مگر می شود از نیکوان یاد کرد، و آنان را به زیباترین الفاظ و ناب ترین معانی ستود و بزرگداشت ولی از یاد ِ ریشه های آنان غافل بود. مگر می شود نیکوان را یاد و نیکوتران را فراموش کرد. و هرگز نمی شود و نباید. از مربیان ِ شما، رفتگانشان را خداوند قرین رحمت بی انتهای خود بگرداند و زندگانشان راعافیت بخشاید. و حقیقتن که ستایش مخصوص ِ خداست.

حالا که حرف به اینجا کشید بگذارید اسم ِ این را دیگر تولد نگذارم. تبلور ِ مکرر شما خیری ست که از جانب ِ رحمان، نصیب ِ شما گردیده، پس خدا را سپاس و بودن ِ شما و چونان شمایانی خیریست که از جانب ِ رحمان نصیب ِ ما گردیده، پس خدا را دوباره سپاس. و خداوند هر اندازه از خیر که بر ما نازل گرداند، سخت به آن محتاجیم.
ما را دعا کنید.
والسلام
---------------------------------

دعوت به خیال ِ روی تو بودم، لطفن اگر مقدور بود برایتان که امیدوارم اینطور باشد، کل این پیام را در وبلاگ خیال ِ روی تو در پستی به نام ِ "بر در ِ میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی" قرار دهید. و پیشاپیش ممنونم. :)


آخرین ویرایش: شنبه 22 تیر 1392 08:44 ب.ظ

 

تقدیم به زهره عزیز پرنیان دلآرام مهربان

شنبه 8 تیر 1392 08:38 ق.ظنویسنده : پرنیان

 

قسم به عناب
 این محبوب سرخ
و قسم به شهری دور
کنار دریایی چون چشم‌های تو سیاه
و قسم به پرندگانی که
صدای تو را به یاد می‌آورند
و قسم به شکوفه‌های گیلاس
تو از بهشت
اردیبهشت‌تری
و خواستنی‌تر
و باشکوه‌تر



زهره  عزیزم  تولدت مبارک . من هر کاری که کنم جبران محبت هائی که از تو دیده ام نمی شود. تو همیشه دستهایت پر است از هدایایی از مهر برای بخشیدن و دستهای من کم می آوردند در مقابل آنها.  شاید این چند خط  ذره ای جبران دنیایی از مهربانی تو گردد.  دوستی ها گاهی آنقدر زیباست که کلمه ای برای تفسیر آن یافت نشود. دوستی ها گاهی آنقدر عمیق است که نیازی به حضور دائمی آدمها در کنار هم نخواهد داشت، انعکاس مهربانیش از فاصله های دور لحظه های دلتنگی و خستگی آدمها را پر از نور و گرما  می کند و تو و دوستان دیگرم در اینجا همیشه لحظه های من را گرم کردید .

برایت آن چه که نیک و خیر باشد از خداوند خواستارم. امیدوارم دستهای مهربان خداوند لحظه ای از شانه هایت جدا نگردد و با تکیه بر آن به تمام خواسته ها و آرزوهای خوبت دست یابی.
آمین

آخرین ویرایش: - -

 

دست های تو پلی به رویت خداست ...

یکشنبه 12 شهریور 1391 09:00 ق.ظنویسنده : پرنیان

 

 

"دوستت دارم" را
 
در دستانم می چرخانم
 
از این دست به آن دست
 
پس چرا
 
هر وقت می خواهم
 
به دستت بدهم  نیستی ؟
 
چرا اینجا نیستی
 
تا «دوستت دارم» را
 
از جنس خاک کنم
 
از جنس تنم
 
و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟
 
بگذار «دوستت دارم» را
 
 از جنس نگاه کنم
 
از جنس چشمانم
 
و تا صبح به نفس های تو بدوزم

 

بودن معنا دارد و ما آدمها هستیم که بودن را معنا می کنیم.  بودن یعنی وقتی که دلتنگی ، من هستم، دورم ، اما هستم ، وقتی خسته ای ، شانه هایم بی دریغ تکیه گاهی ست برای تو ، لازم نیست باشم و سر بر شانه هایم بگذاری ،  تجسمش عین حقیقت است.  بودن یعنی به تو فکر میکنم، نگرانت می شوم، و این نگرانی با کلماتی که هرچند ناتوان ، واژه واژه بر قلبت خواهد نشست. و اینجا چقدر بودن معنا پیدا کرد. 

برای تمام بودن ها ممنونم . یک اس ام اس ، یک پیام از طریق واتس اپ، یک آف لاین ، یک تلفن و ... کافی بود که به من ثابت کند دنیا هنوز پر از قلب های مهربان است و روح های بزرگ.

«دوستت دارم» کافیست برای یک احساس ، احساسی که واژه کم آورده است؟  

پایدار باد تمام دوستی های ناب ... 


آخرین ویرایش: یکشنبه 12 شهریور 1391 09:23 ق.ظ

 

...

دوشنبه 14 آذر 1390 10:13 ق.ظنویسنده : پرنیان

 

من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛

زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند!



مرا بسپار در یادت

به وقت ریزش باران ، نگاهت گر به آن بالاست

و در وقت دعا قلبت مثال بید میلرزد ،

...

دعایم کن ...  

آخرین ویرایش: دوشنبه 14 آذر 1390 10:18 ق.ظ

 

...

دوشنبه 2 آبان 1390 10:49 ق.ظنویسنده : پرنیان

 

سوار زورق زرینی دور می‌شویم  

آرامش و دلتنگی خاموشی و تشنگی تسمه‌های گرسنگی 

 و آرام آرام از یاد می‌بریم نام‌مان را  

از یاد می‌بریم دوستان وفادار،  

آینده و خاطرات‌مان را    ...   "شمس لنگرودی"

 

انگار که با زمان متولد می شویم . هر روز یک تولدی دیگر . آنقدر که به پشت سر که نگاه می کنیم باورمان نمی شود آیا آنچه مرور می کنیم مربوط به ما بوده ... لحظات ما بوده ... شادی های ما بوده و غمهای ما ؟! و تمام کسانی که روزی تمام هستی ما بوده اند امروز فقط یک خاطره اند ...

و ما هر بار  در امروز دوباره معنا می شویم ...

 

هزیان گوئی هایم را بگذارید به حساب دلتنگی های بی درمان !


آخرین ویرایش: - -

 

...

شنبه 29 مرداد 1390 12:31 ق.ظنویسنده : پرنیان

 

خدایا 

ببخش مرا که دلم هرگاه میگیرد ،

ماوایی جز تو  نمی یابم تا بار اندوهم را  لحظه ای از شانه هایم پائین گذارم. 

ببخش مرا که هرگاه تنهاترینم،

فقط  نگاهم به سوی توست و دستانم در ظلمات در جستجوی تو بی قرارند .
 
ببخش مرا که آنطور که شایسته ی توست ، 

برای تمام زیبائی های زندگیم توان قدرشناسی از تو را ندارم .  

همواره دلتنگ حدیث رفتنم ...

گویا همیشه جا مانده ام ،  شاید در واژه ها گم گشته ام .
 
اما تو را در همین واژه ها بارها و بارها یافته ام ، 

تو آشکارترین حقیقتی هستی که در تمام روح من جاری گشته ای ، 

تو فراتر از هر واژه ای .

خداوندا  در این لحظات با تو سخن می گویم ، 

گامهایم را بلند و شتابان به سوی تو برمیدارم اما آرام آرام به تو می رسم.  

شاید که عاقبت بگذرم از این راه سخت  و چشمانم روشن شود به آستانه ای که 

از  ازل آنرا گشوده ای تا مرا عبور دهی از خاک به افلاک 

پروردگار من ، در تمام تنهائی هایم ، در تمام رنجهایم و در تمام عشقهایم فقط تو تکیه گاهم بوده ای ، 

پس لحظه ای دستان مهربانت را از شانه های خسته ام دریغ مدار ... 

آمین 

آخرین ویرایش: شنبه 29 مرداد 1390 01:05 ق.ظ

 

و لبانت به ظرافت شعر ...

سه شنبه 4 مرداد 1390 09:35 ق.ظنویسنده : پرنیان

 

... و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن و
گریز از شهر که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان رامتهم می کند
کوه با نخستین  سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...

به یادشاملو و به پاس تمام عشقهای آسمانی روی زمین. عشقهائی که آدمی را رساند به خدا . به گونه ای که در آن لحظات بی قراری هیچوقت ندانست خدا در اوست یا او در خداست ... عشقهائی که درد داشت و زخم داشت و بی قراری و در آن نه گریزی بود و نه گزیری ...

 


آخرین ویرایش: سه شنبه 4 مرداد 1390 09:47 ق.ظ

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست ... که من خموشم و ، او در فغان و غوغاست

جمعه 17 تیر 1390 07:40 ب.ظنویسنده : پرنیان

 

حال که این دفتر با نام متبرک حافظ آغاز گردید ، من نیز آغازم را با نام او متبرک می نمایم.

 

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست

                                                  کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست


آخرین ویرایش: جمعه 17 تیر 1390 07:53 ب.ظ